u يادداشتهاي من

گفتن «نمي دانم» نيمي از دانش است . [امام علي عليه السلام]

اوقات شرعي
جمعه 18 مرداد 1387

:: RSS 

:: خانه

:: مديريت وبلاگ

:: پست الکترونيک

:: شناسنامه

:: کل بازديدها: 7689

:: بازديدهاي امروز :9

:: بازديدهاي ديروز :6

vدرباره خودم

يادداشتهاي من

vپيوندهاي روزانه


vاشتراک در خبرنامه

نام:

ايميل:

 

v لينک وبلاگ دوستان


برگ سبز
انتظار

v لوگوي وبلاگ دوستان























vمطالب قبلي

طنز سیاسی [2]
مذهبی [53]
سیاسی و اجتماعی [57]
اد بی [22]
قصه [9]
يک نکته

آهنگ وبلاگ

! + دوچرخه سوار

سه‏شنبه 15/5/1387 :: ساعت 12:32 عصر

 


دوسال پيش که دوچرخه سواري را شروع کردم اصلاً تصور نمي کردم که ارتباط من با آن جدي تر از دوچرخه سواريِ عادي و تفنني باشد. نخستين سفر از اين دست يک سفر 150 مايلي بود که به مناسبت جمع آوريِ پول برايِ مبارزه با فلج چندگانه ترتيب داده مي شد.موقعي که ثبت نام کردم حمايت از يک هدف ارزشمند با دوچرخه سواري برايم يک کار خارق العاده بنظر مي رسيد اما فکر دو روز رکاب زدن ، ترديد و دودلي مرا در اين کار افزايش مي داد.


روز مسابقه،ابتدا از روحيه بالايي برخوردار بودم اما در پايان روز خستگي وضعف  بر من چيره شد. مي گويند که بدن انسان به ذهن او متصل است. درستيِ اين اين مطلب در عمل براي من ثابت شد. هر بهانه اي که مغزم صادر مي کرد گويي يک راست به پاهايم منتقل مي شد.«من از عهده اين کار بر نمي آيم» تبديل به انقباض پاهايم مي شد.« اونايِ ديگه بهتر از من هستند» به کم نفسي تبديل مي گرديد.از ستيغ تپه که سرازير شدم دوچرخه سوار تنهايي را ديدم که به آهستگي رکاب مي زد. به نظر مي رسيد او متفاوت از ديگران دوچرخه سواري مي کند. به سرعت خود افزودم و از کنارش ردشدم .او دختري بود که آهسته و پيوسته رکاب مي زد و تبسمي ملايم و مصمم در چهره داشت. او فقط يک پا داشت.


تمرکز فکريِ من همان لحظه تغيير کرد. يک روز تمام توان و استقامتم را زير سوال برده بودم. اما تازه متوجه واقعيت شده بودم _ اين بدن نبود که مي توانست برايِ رسيدن به هدف کمکم کند، بلکه اراده بود.


 


¤نويسنده: هادي حامدرحمت

? نوشته هاي ديگران

! + خواب خوش

سه‏شنبه 11/4/1387 :: ساعت 1:30 عصر

 


سه تن در رهى مى‏رفتند؛ يکى مسلمان و آن دو ديگر، مسيحى و يهودى. در راه درهمى چند يافتند . به شهرى رسيدند. درهم‏ها بدادند و حلوا خريدند.
شب از نيمه گذشته بود و همگى گرسنه بودند، اما حلوا جز يک نفر را سير نمى‏کرد.
يکى گفت: امشب را نيز گرسنه بخوابيم، هر که خواب نيکو ديد، اين حلوا، فردا طعام او باشد . هر سه خوابيدند . مسلمان، نيمه شب برخاست، همه حلوا بخورد و دوباره خوابيد.
صبح شد . عيسوى گفت: ديشب به خواب ديدم که عيسى مرا تا آسمان چهارم بالا برد و در خانه خود نشاند. خوابى از اين نيکوتر نباشد. حلوا نصيب من است .
يهودى گفت: خواب من نيکوتر است . موسى را ديدم که دست من را گرفته بود و مى‏برد . از همه آسمان‏ها گذشتيم تا به بهشت رسيديم . در ميانه راه تو را ديدم که در آسمان چهارم آرميده‏اى؛ ولى مسلمان گفت: دوش، محمد(ص) به خواب من آمد و گفت :اى بيچاره !آن يکى را عيسى به آسمان چهارم برد و آن دگر را موسى به بهشت، تو محروم و بيچاره مانده‏اى.بارى اکنون که از آسمان چهارم و بهشت، باز مانده‏اى، برخيز به همان حلوا رضايت ده . آن گاه برخاستم و حلوا را بخوردم که من نيز نصيبى داشته باشم .
رفيقان همراهش گفتند: و الله که خواب خوش، آن بود که تو ديدى. آنچه ما ديديم همه خيالات باطل بود . -برگرفته از: مقالات شمس، ص 107 . مولوى نيز اين حکايت را در دفتر ششم مثنوى، به نظم کشيده است.


¤نويسنده: هادي حامدرحمت

? نوشته هاي ديگران

! + تقواي توهين آميز

چهارشنبه 22/3/1387 :: ساعت 11:12 صبح

 


پاستور کشيش. بايکي از راهبان در صومعه قدم مي زد. براي صرف نهار دعوت شده بودند.صاحب خانه، مفتخر از اين که ميزبان دو کشيش است ، دستور داد با بهترين امکانات موجود ، از آنها پذيرايي کنند. اما راهب روزه دار بود. وقتي غذا آوردند ، نخودي در دهان گذاشت و مدت درازي آن را جويد و چيز ديگري نخورد.          


هنگام خروج ، پدر پاستور به او گفت: برادر وقتي ميهمان کسي هستي، تقوايت را به يک توهين تبديل نکن.


بار بعد که روزه دار بودي ، اصلاً دعوت ناهار را قبول نکن.


 


¤نويسنده: هادي حامدرحمت

? نوشته هاي ديگران

! + لايق پيغمبري

چهارشنبه 15/3/1387 :: ساعت 9:41 عصر

 


در اخبار است که موسى در جوانى، چوپانى مى‏کرد. روزى، گوسفندى از او گريخت و موسى در پى او بسيار دويد .


در پى او تا به شب در جستجو - - و آن رمه غايب شده از چشم او



تا اين که گوسفند از خستگى و درماندگى، جايى ايستاد و موسى به او دست يافت . چون به گوسفند رسيد، گرد از وى افشاند و بر سر و روى گوسفند دست مى‏کشيد و او را مى‏نواخت؛ چنانکه مادرى، طفل خردش را . در آن حال که گوسفند را نوازش مى‏کرد، مى‏گفت: گيرم که بر من رحم نداشتى، بر خود چرا ستم کردى و اين همه راه را در صحرا دويدى تا بدين جا رسيدى.
همان دم خداوند به فرشتگان خود گفت: موسى، سزاوار نبوت است و جامه رسالت بر تن او بايد کرد که چنين با خلق من مهربان است و خود را براى راحت مردم، به رنج مى‏اندازد. برگرفته از: تاريخ بيهقى، به تصحيح فياض، چاپ تهران، ص 205 . اين حکايت در سياست نامه و مثنوى نيز آمده است .


¤نويسنده: هادي حامدرحمت

? نوشته هاي ديگران

! + هديه عروسي

پنجشنبه 9/3/1387 :: ساعت 8:33 صبح

 


کشيش درباره زن و شوهري صحبت مي کرد که پنجاهمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودند. شوهر پير در پاسخ  به اين پرسش که رمز موفقيت آنان در ازدواج چه بوده است حرفهايش را طبق عادت کهنسالان با داستاني آغاز کرد.


سارا تنها دختري بود که من در عمرم با او قرار مي گذاشتم . دوران کودکي و نوجواني ام بسختي گذشت تا اينکه سارا زير پايم نشست و تا خواستم سر بجنبانم ، طوري ترتيب کارها را داد که با او ازدواج کردم . در روز عروسي پدر سارا هديه کوچکي به دامادش که من بودم داد و گفت : ( آن چه برا خوشبختي واقعي به آن نياز داريد در اين بسته قرار دارد) من هم دستپاچه وعصبي هديه را باز کردم . داخل جعبه ساعتي مطلا قرار داشت. با دقت و احتياط ساعت را درآوردم وپس از وارسي دقيق آن متوجه جمله اي حک شده بر روي صفحه آن شدم . طوري که هروقت به ساعت مي نگريستم . چشمم به آن جمله و به کلمات پر رمز و راز  ازدواج موفقم مي افتادم . آن جمله اين بود:‹ يک حرف دلپذير به سارا بگو›.


¤نويسنده: هادي حامدرحمت

? نوشته هاي ديگران

! + حمد بي جا

چهارشنبه 25/2/1387 :: ساعت 10:45 عصر

 


گفت: سى سال است که استغفار مى‏کنم از گناه يک شکر گفتن . گفتند: چرا؟
گفت: روزى مرا خبر دادند که بازار بغداد سوخت، اما دکان تو در آن بازار، سالم ماند و از آتش، گزندى نديد. همان دم گفتم الحمدلله  . ناگاه به خود آمدم و خجلت بردم، از شرم آن که خود را بهتر از برادرانم در بازار بغداد، شمردم و مصيبت آنان را در نظر نگرفتم . اين الحمدلله  در آن وقت، يعنى مرا با سود و زيان برادران دينى‏ام، کارى نيست . همين که مال من از آسيب آتش، در امان مانده است، کافى است!پس بر آن شکر بى‏جا، سي سال طلب مغفرت مي کنم!
برگرفته از: گزيد تذکرة الاولياء، ص 223 .


¤نويسنده: هادي حامدرحمت

? نوشته هاي ديگران

! + امر به معروف عارفانه

شنبه 21/2/1387 :: ساعت 10:12 عصر

معروف بن فيروز کرخى، مشهور به معروف کرخى ، از زاهدان و صوفيان نامدار قرن دوم هجرى است .ولادتش در محله کرخ بغداد بود و به دست امام هشتم، على بن موسى الرضا(ع) توبه کرد و به مقامات بالاى عرفانى رسيد .به نيکوکارى و خدمت به مردم مشهور بود . وى در سال 200 هجرى قمرى درگذشت.
نقل است که روزى با جمعى مى‏رفت. جماعتى از جوانان فاسد و گنه کار را ديدند . وقتى به لب دجله رسيدند، ياران گفتند  يا شيخ دعا کن تا خداوند اين جوانان را که در فساد غرق‏اند، در دجله غرق کند و شومى آنان را از سر مردم شهر بردارد .
معروف کرخى گفت: دست‏هاى خود را بالا بريد تا دعا کنم و آمين گوييد . ياران دست‏هاى خود را بالا بردند تا دعاى شيخ را عليه آن جوانان تبه کار، آمين گويند . شيخ گفت: الهى!چنان که اين جوانان را در اين جهان، عيش و خوشى دادى، در آن جهان نيز در عيش و خوشى در آر.
اصحاب حيرت کردند و گفتند: يا شيخ!اين چه دعايى است که مى‏کنى؛ ما سر آن را ندانيم . گفت: بايستيد تا بر شما آشکار شود.
چون گذر جوانان بزه کار بر شيخ افتاد، حالتى در آنان رفت . جام‏هاى شراب را شکستند و هر چه از آلات گناه نزد آنان بود بر زمين نهادند . سپس بر جمله آنان گريه غالب آمد و بر دست و پاى معروف افتادند و توبه کردند.
شيخ رو به اصحاب کرد و گفت: دعاى من در حق آنان، مستجاب شد . اگر بر همين توبه از دنيا روند، عيش آن جهانى آنان، تأمين است و تضمين. آيا اين بهتر از آن نبود که شما مى‏خواستيد؟  -برگرفته از: گزيده تذکرة الاولياء، استعلامى، ص 216 . شبيه همين حکايت در کتاب اسرار التوحيد، به شيخ ابوسعيد ابوالخير منسوب است و در بالا آن دو حکايت، در هم آميخته شده‏اند .


¤نويسنده: هادي حامدرحمت

? نوشته هاي ديگران


! ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[15/5/1387- 12:32 ع] دوچرخه سوار
[11/4/1387- 1:30 ع] خواب خوش
[22/3/1387- 11:12 ص] تقواي توهين آميز
[15/3/1387- 9:41 ع] لايق پيغمبري
[9/3/1387- 8:33 ص] هديه عروسي
[25/2/1387- 10:45 ع] حمد بي جا
[21/2/1387- 10:12 ع] امر به معروف عارفانه
[آرشيو شده ها]